باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

خوشبخترین با بودنت

  دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش  -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری  از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده  به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود  و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی  انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود  که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داش...
23 اسفند 1394

پاییز و زمستون 94 به روایت تصویر

کاردستی مادر و دختری عکاس باشی !!!   تولد های هفتگی :)   اولین برف امسال یه روز فوق العاده در راه شوشتر جاده بروجرد پاییز آبشار های شوشتر بدون شرح! یه شب خوب فست فود ای تی اف مامانی و دوستای دبیرستان که حالا مامان شدن زیبای من مانکن کوچولو _ مگامال عشق بازی اولین باری که پدال زدی هنرنمایی 4 آذر _صبحانه_ ساحل انزلی با دوستان خردادی_ نمایش خاله سوسکه_ مجتمع کوروش چادر نماز که مامان جونی ملوکش دوخته   ...
20 اسفند 1394

1000 روزگی ت مبارک

سلام عزیز تر از جانم دخترم بارانم امروز 18 اسفند و 1000 روزه شدی 1000 روزگی ت مبارک پرنسسم  روزها بسرعت برق و باد در پی هم میگذرند و تو هر لحظه بزرگتر میشوی و بیشتر و بیشتر خودت رو در دلمون جا میدی نمی دونم چطوری از دوست داشتنت بگم قابل وصف نیست خیلی خانم و باوقار و فهمیده و عاقل هستی همه چیز و متوجه میشی وقتی به نفعت باشه با لطفن و خواهش میکنم خودتو لوس میکنی مثلن میگی مامان میشه لطفن گوشیتو یه لحظه بدی قربونت با ناز و ادا حرفزدنت گاهی هم صداتو کلفت میکنی با هیجان حزف میزنی این روزا کلی درگیر خونه تکونی جا به جایی های عید هستین دیشب با بابا حمید تخت و کمدت رو جا به جا کردیم کلی ذوق کردی هفته پیش مامان جون بابا جون ی...
18 اسفند 1394

30 ماهگی دخمل گل مامان و بابا حمید

سلام دخترنازنینم الان دوسال و نیمت شده و از همه لحاظ بزرگ شدی هم قدت بلند شده هم خیلی شیرین زبون شدی که دل مامان بابا رو با حرفات بردی هم خیلی عاقل و فهمیده  عاشقتم قشنگم  سه روز به پایین فصل پاییز مونده هوای پاییز خیلی سرده ولی گرمای وجودت به ما زندگی میده چند روز بخاطر دندون آسیابت تب داری دیشب اینقدر تبت بالا بود که با شیاف و آستامینوفن هم پایین نیومد ساعت 3 شب بردیمت  بیمارستان که تا نوبتمون بشه خداروشکر تبت پایین اومد  امروز دندونت بهتر بود و تب نداشتی  حدود سه هفته س که میری مهدکودک کلی ذوق و شوق داری از شبش ولی صبح ها کلی فیلم داریم تا لباس بپوشی با وجود تمام استرسی که داشتم خوشبختانه خیلی را...
28 آذر 1394

تاسوعا و عاشورا شوشتر

سلام دختر عزیزم این سومین محرم و صفر هست که کنار ما هستی عزا داری هایت قبول امسال من و شما دوتایی رفتیم شوشتر بابا حمید دوست داشت مشهد باشه و چون این ایام خیلی خیلی شلوغه نشد ما همراهش بریم   عاشق خرسی هستی با اینکه واسه خواب کلی ادا اصول و تشریفات داری ولی تو بغل خرسی راحت خوابیدی     این چند روز هوای پاییزی شوشتر خیلی خوب و لذت بخش بود و تو با اولین تجربه چتر و چکمه بارونی کلی لذت بردی  عاشق بارون آب خیس شدن هوای آزاد هستی با هم زیر بارون   دیگه خونه مامان جونی و بابا جونی که میرسیم یه حیاط یه شیر اب و ساعت ها اب بازی اصلن سیر نمیشی از ...
15 آبان 1394

شهریور 94

سلام بارانم سلام عزیزم سلام همه عمرم آخرین روزهای تابستون رو در هوای خنک پاییزی سپری می کنیم و تو این هوا روز به روز عاشقترت میشه ثانیه به ثانی. برات میمیرم از  با شیرین زبونی ها و کارهات منو هلاک خودت کردی هرچی بغلت می کنم میبوسمت میچلونمت سیر نمیشه قربون اون چشمای خوشکلت بشم هر روز یه جمله بامزه یاد میگیری "من چی بوخورم" اونم با نازوعشوه "نیتونم" "من خواب دارم" تمام سعیم اینه از لحظه لحظه تحویل فیلم بگیرم دوست ندارم این روزهایک قشنگ بگذره فرشته معصومم شهریور ماه خوبی بود واسه هر سه ماه یه سفر با خاله مهوش رفتیم گیسوم و انزلی که هوا بارونی و عالی بود یه روز با عمو و حسام و خ...
30 شهريور 1394

تیر 94

  پرنسس باران و دخملش سوزی   بدون شرح! خواب یک فرشته خانه بازی کوروش      عشقولانه های ما دوتا دخمل جیگر خور در جیگرکی(مخ همه رو خوردی از بس گفتی آقا جیگر)   عاشقتممممممممممممممممممممممممم وقتی از خستگی تو چرخ خرید هایپر خواب رفتی پیکاسو کوچک (دیوار اتاقتو کاغذ چسبوندم که نقاشی بکشی) ژیمناستیک کار من ...
25 تير 1394

شکستن پا و رفتن به شوشتر

دوشنبه 18 خرداد بابا حمید بهمراه عمو حامد رفتن لوشان دنبال کارهای ماشین هنوز بدنمون کوفته بود و تو هم لنگ لنگان راه میرفتی. تمام بستن از فشار انگشتای دستم که تو رو محکم تو بغلم فشار داده بودم کبود بود ساعت 7/5 عصر بابا حمید برگشت و قرار شد ما فداش بریم پزشکی قانونی داشتی رو فرش دور بابا میچرخیدی که یهو از رو پا بابا رد شدی و نشستی رو زمین بشدت گریه کردن داشتم با مامان جون حرف میزدم فوری بغلت کردم پاهاتو ماساژ دادن ساق پاتو نشوند میدادی   20 دقیقه ای به همین منوال گذشت دیدیم دردت عادی نیست گریه ت ادامه دار حدود 8/5 بود سریع بردیم درمانگاه سرکوچه خدا روشکر دکتر ارتوپدی بود تا پاتو دید گفت عکس بگیرید دیدم داشت...
18 تير 1394